| alirezabahrami1383 |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
«دل
مینرود
سوی دگران
گر دل برود
سوی دگران،
او را بکشم»
مثل اتوبوس لكنتی كه میگذرد؛ و مجال نمیدهد تا كوچهی كودكیات را ببيني، مثل تمام بولدوزرها و كاميونهايی كه آمدند و رفتند، مثل غبار خانههای سهمتر عقبنشيني، مثل تمام موتورگازیهای ازدمقسط، مثل سربازهای فراري، همقطاران ديپلمردي، جزوههای كنكور، دانشجويان انصرافي، اين وبلاگ هم مثل تمام من كهنه شده است. تا وقتیكه بيايي، برای شاعر شدنم، كوششی دوباره میكنم در:
|
نظرات
|
لینک نوشته |
مردي است كه در گسترهي آينهها گم شده انگار
آنقدر فرو ريخته در خويش، توهم شده انگار
خاكستر سردي به دل و صورت و گيسو كه وزيده است،
ناگاه در انبوه مكدرشدگي، گم شده انگار
از درد نفسگير و فلز، سوزش خونبار، اثر تيغ،
فرسودهي فرسايش تا زخم هزارم شده انگار
لبها كه شكسته است و دندان بريده، تپش سرد
مغشوشترين حادثه از شکل تبسم شده انگار
هرچند كه نفرين شده؛ شايد ـ بله، شايد! ـ دم صبحي،
آيينه ترك خورده؛ پر از طرح و تجسم شده... انگار!
(بهمن ۸۳)
|
نظرات
|
لینک نوشته |
چقدر آينه بستم به شاخههاي درختي كه در تلاطم كوچ است
در امتداد خزان و غروب، سمت خيال تو در توهم كوچ است
چقدر آينه بستم فقط بهخاطر يك لحظه رقص بارش تصوير
كه انعكاس نگاه تو در حوالي صحرا، تب ترنم كوچ است
درخت پير سر تپه سالهاست كه در شعلههاي باد بيابان
به رعشه آمده و پردهپرده، آينههايش پر از تجسم كوچ است
بهار ميرسد؛ اما چه واحههاي غريبي، چه سرزمين عجيبي
بهار ميرسد؛ اما بهار خسته و حيرت كه فصل چندم كوچ است؟
از ابتداي زمين تا به انتهاي قيامت، صداي هر وزش باد،
گلوي زخمي توفان ممتدي است كه در حال تك...تكل...لم «كوچ» است
چقدر آينه بستم و باز دست و دلم را به سمت ماه گرفتم
در ازدحام عطشناك شاخهها كه همه، دستهاي مردم كوچه است!
(آذر 83)
معترضترين شاعر و شاعرترين معترض
يادوارهي سلمان هراتي برگزار شد
يادوارهي سلمان هراتي برگزار ميشود
|
نظرات
|
لینک نوشته |
۱۴
بر خوابهايم ردي از تعبير بگذار
با هر عبور از آينه، تكثير بگذار
لطفي كن و چشم از زمين بردار و برخيز
خاك كوير سخت را دلگير، بگذار
آرامشت را در بيابانها رها كن
وقت ترنم شد، بخوان؛ تكبير بگذار
سمت تركهاي نمك، گودال گودال،
زير گلوي تشنهام شمشير بگذار
اينجا سرابي نيست،
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خون؛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سرتابهسرخون
جاي تمام لختهها تصوير بگذار
تصوير در تصوير، تا آنسوي آتش،
از پاره
ــــــــــ پاره
ــــــــــــــــــ پاره ات
ـــــــــــــــــــــــــــــــ زنجير بگذار
(دي 83)
|
نظرات
|
لینک نوشته |
تکرار ‹‹۱۵ دي››/توضيح: پيام دهم از پيامهاي ديگران
سكوت بين من و توست؛ مرگ بيمعني
و امتداد دو دست و دو دلهره يعني:
تو در كنار من اما حواست اينجا نيست
و در كنار تو، من، باز با همين معني
كنار پنجرهاي رو به اين همه هيچي
نشستهام به رياضت، به نيت و شاني؛
كه كل منظرهها را گسسته ميخواهم
تمام رهگذران را دچار بيوزني
بهاعتبار حرا، در مسير آبلهها،
به زير بارش هر زخم و طعنه و لعني،
بهسوي روزنه اينك، به سمت صبح بسيط
بخوان؛ بريم از اين غار؛ اذ تقبلني
(آبان 83)
(بسياری، اين شيوهي قافيه بستن را نادرست میدانند و برخی، خير. با اجازهی شما، فعلا بر هيچکدام اصرار ندارم)
آثار بسياري از شاعران متعهد، نه شعر انقلاب است؛ نه شعر جنگ
در زمانهاي كه ميخواهند غزل را از ذهن و چشم مردم بياندازند
|
نظرات
|
لینک نوشته |
سلام خاطره! اين روزها چقدر سخت ميگذرد! اين روزها چقدر سخت ميگذرد! ... اين روزها كه اينقدر سخت ميگذرد، مدام به اين فكر ميكنم كه الان كجايي؟ چگونهاي؟ چه ميكني؟ به چه ميانديشي؟ اين روزها كه اينقدر سخت ميگذرد، هر روز دلتنگتر از ديروز، صبح يا عصر ـ چه فرق ميكند!؟ ـ سر مزارت كه ميرسم، پابرهنه روي خاك ميايستم، تا ذره ذره ذوب… خاك شوم و در زمين فرو روم؛ خيالم را به زير خاك ميفرستم، خيالم روي شيارهاي استخوان جمجمهات سر ميخورد تا به سرشانههايت برسد، به هق هق هميشگي. راستي دستهايت الان كجاست؟ چشمهاي سبزت چه رنگي است؟ حنجرهي نرمت ترنم كدام ترانهي غمگين را زمزمه ميكند؟ موهايت را كدام موريانه ميجود؟ ديگر چگونه بخوانم: بهقربون سر زلف سياهت...؟ اشكهايت در ازدحام انبوه اين همه خاك چگونه غلتان ميشود؟ حلقهي ازدواجت را جويندگان طلا در گل و لاي كدام رودخانه خواهند يافت؟ دستهايت كجاست؟ چشمهايت كجاست؟ نگاهت كجاست؟ لبهايت كجاست؟ كجايت را در آغوش بگيرم؟
درست يكسال از شاعر شدنم ميگذرد و نام تو ترجيعبند تمام شعرهاي من است. يك سال از شاعر شدنم ميگذرد و من گاهي ”تنها“ تخلص ميكنم، گاهي ”دلتنگ“، گاهي ”صحرا“، گاهي ”آواره“، گاهي ”آوار“، گاهي ”خشت“، گاهي ”خاك“، گاهي ”خاك“، گاهي ”خاك“، … يكسال از شاعر شدنم ميگذرد و من كلي شعر گفتهام:
«گلي گم كردهام …
«اي كه بيتو خودمو تك و تنها ميبينم…
«بهياد يار و ديار آنچنان بگريم زار…
«دلم برات تنگشده جونم، میخوام ببينمت نمیتونم، بين ما...
نيمهشب، از خوابم پا میشم، نيستی پيشم، باز ديوونه میشم، دوری تو...
لبخندت را بهخاطر سپردم و همچنان گريه ميكنم. لبخندت را بهخاطر سپردم و هنوز بهياد صبح جمعهاي كه در غبار گم شدي، گريه ميكنم. لبخندت را بهخاطر سپردم و هر صبح جمعه پيش از آنكه ”الغوث“ بگويم، كمرم، بغضم، ميشكند. لبخندت را بهخاطر سپردم و هر عصر جمعه كه دستههاي كلاغ در امتداد غروب ميگذرند، يك دل سير گريه ميكنم.
شنيدهام كرمهاي لزج و سگهاي ولگرد اين حوالي حسابي پروار شدهاند؛ شنيدهام حالا بايد به زندگان اين حوالي انديشيد... اما من، فقط لبخندت را، چشمانت را و دستانت را بهخاطر سپردهام و همچنان ... گريه ميكنم ...
(بامداد جمعه 4 دي 83)

۱۱ و ۱۲
دلم كه خدشهدار شد، غرور باورم شكست
و در غروب ناگهان، نگاه آخرم شكست
دلم كه خدشهدار شد، چرقچرق فرو نشست
از انتهاي يك ترك، همه سراسرم شكست
دلم ـ بلور آهكم ـ ميان آفتاب و خاك
فروچكيد در خودش و در برابرم شكست
ثبات استخوانيام درون هم مچاله شد
هبوط و ناگهان سقوط، تمام پيكرم شكست
غرور، بغض، حنجره، دل و قرار و ... ـ هرچه بود...
ارادهي زبانزد سكوتپرورم شكست
“شكست” رسم كهنهي تبار خستهي من است
به رسم كهنهي تبار، نيست باورم شكست
دلم كه خدشهدار شد، غرور باورم شكست
و در خزان ناگهان، غروب در دلم نشست
دوباره كوچ ممتدت در انحناي كوچهها،
دوباره پرسه ميزنم در امتداد هرچه مست
غروب وقت رفتنت، دلم گرفته گفتنت،
مرور خواب ديشبم، مرور آنچه بود و هست
كه خواب ديدم اضطراب، سكوت، بغض و التهاب،
از التهاب مفرطي، تمامم از درون گسست
به يمن آنكه سالها قرار بود و انتظار
دلم به جاده و جنون، به اشتياق دل نبست
تو آخرين الههي ركوع و سجدهي مني؛
ولي چه زود قامت نماز آخرم شكست
(مهر 83)
|
نظرات
|
لینک نوشته |
عليرضا بهرامی ـ شاعر معاصر ـ «سير تکوينی غزل نو» را تدوين و منتشر ميکند.اين شاعر و وی در گفتوگو با خبرنگار فرهنگ و ادب مهر، ضمن بيان اين مطلب افزود: اين پژوهش، با راهنمايیهای "عليرضا طبايی" ، شاعر و روزنامه نگار پيشکسوت ادبی که خود باعث شکوفايی چند نسل از غزلسرايان معاصر بوده است، انجام می شود و در آن، با نگرشی بر زيرساختهای "غزل نو" در دوره ی مشروطه ، به بررسی سير تکوينی آن در چند دهه ی گذشته ، به ويژه در دهههای 40 تا 80 می پردازيم.
بهرامی با ابراز تاسف از اين که يک شاعر، مجبور است بار وظيفه ی پژوهشگران را بردوش بکشد، تصريح کرد : متاسفانه چند حرکتی که در اين زمينه انجام شده ، بسيار نارسا و گاه در حاشيه ی تحقيقات ادبی ديگر صورت گرفته است ؛ لذا برآن شديم تا با تدوين پژوهشی کامل، رسا، حتی الامکان کافی و البته لازم در اين زمينه، خلاء موجود را جبران کرده و مرجعی فراگير را برای آيندگان به يادگار گذاريم.
اين شاعر که خود نيز سرودن غزل را تجربه کرده و آثاری در اين قالب زنده ی شعر فارسی خلق کرده است ، ياد آورشد : اگر بخواهم صريح بگويم ، بزگترين انگيزه ام در امر تدوين اين پژوهش، زنده کردن و ثبت نام کسانی است که در راه تکوين و تداوم حيات اين ميراث گرانبهای پرپيشينه، آگاهانه يا ناآگاهانه، نقش ايفا کردهاند ؛ اما متاسفانه نامشان در ميان پراکندگی صفحات تاريخ مکتوم مانده است ؛ کسانی چون سياوش مطهری ، نوذر پرنگ ، ولی الله دروديان ، منوچهر نيستانی ، خسرو احتشامي ، ذکايی و... که زمانی عمر در اين راه صرف کرده اند.
او اضافه کرد : از منظر ديگر، به اين نکته توجه داريم که اگر عنوان "غزل نو" بر پيشانی شاعرانی چون هوشنگ ابتهاج ، سيمين بهبهانی ، حسين منزوی ، محمدعلی بهمنی و قيصر امينپور نقش بسته است ، افراد ديگری چون ابوالحسن ورزی ، رعدی آذرخشی ، رشيد ياسمی ، لطفعلی صورتگر، پژمان بختياری و حتی ملک الشعرای بهار در غزلها و حتی گاه در قصيده هايشان، در جهت سير تکوينی "غزل نو " گام برداشته اند . درسوی ديگر، تاثير نيما و ساختار زبانی او نيز در اين زمينه مورد نظر بوده است.
شعرخواني در بزرگداشت محمدعلي بهمني
عليرضا بهرامي ـ دبير جشنوارهي ميراث وطنخواهي...
گزارش ايرنا از جلسهي نمايش مستند ”هشتصدقدم در لالهزار“....
عليرضا بهرامي دربارهي «دماغ ايراني» مهرداد اسکويي تحقيق ميکند
گفتوگوي همشهری درباره نوستالوژي ميان کابلهاي فشار قوي
عضو کميته برگزاری جايزه جهاني کاريکاتور خليج فارس
شعرخواني در مراسم نکوداشت تيمور ترنج
|
نظرات
|
لینک نوشته |
تا با منی و تا برايت مینويسم
تا آخر دنيا برايت مینويسم
در ازدحام کوچههای تنگ تهران
احوال دريا را برايت مینويسم
تهران سياه است و خيابانها بيابان
از سمت آبیها برايت مینويسم
گاهی غزلها را به جويی میسپارم
بر ساحل رويا برايت مینويسم
تا عصر رويايی لنگرگاه آنجا
از شهر بیدريا برايت مینويسم
شبها به وزن شرشر باران بندر
از غربت اينجا برايت مینويسم
آتش اگر فرصت دهد در اين عطشناک
از شبنمی حتا برايت مینويسم
تنهاترين فانوس هم انگار خواب است
من همچنان اما برايت مینويسم
(خرداد و تير ۸۳)
|
نظرات
|
لینک نوشته |
هوای گريه دارد سمت چشمم دلم چون آسمان غم گرفته است
سکوت مرگبار شيشهها را غباری کهنه در ماتم گرفته است
زمين خاکستری تر، کوچهها سرد، تمام شهر در دود و توهم،
سکوت خانه خالي از تبسم، دوباره جمعهای که غمگرفته است
غروب جمعهی پاييز و غربت، غروب و جمعه و پاييز و غربت
دوباره در دوباره التهابی که سرتاپا مرا کمکم گرفته است
در اين عصر سکوت و باد پاييز، در اين خلوت که دل تنهای تنهاست
دوباره رنگ غربت، بوی پوچی، زمين هيچ، آسمان را هم گرفته است
کجايی ای رسول شهر خورشيد!؟ من و دل، پنجره، چشمانتظاريم
نگاهی هم به پشت شيشهها کن، دل ما را که دستکم گرفته است
(پاييز ۸۲ با برداشتهايی از پاييز ۷۴)
|
نظرات
|
لینک نوشته |
وجين كرده بودم تمام دلم را
سپردم به سيلي ولي حاصلم را
عطش بود بين من و شط ناگاه
از آن روز گم كردهام ساحلم را
تو بودي كه بر بادبان ميكشيدي
كمي دورتر نيمهي كاملم را
و من بر تن صخرهها مينوشتم:
ببر سوي توفان دل جاهلم را
رها كن در آنسوي كفهاي ساحل
سجل قلمخوردهي باطلم را
كجا ميكشي نطفهي عافيت را؟
كجا ميبري جان ناقابلم را؟
بشوران، به آتشفشان جزيره،
دلم را بسوزان، بسوزان دلم را
و باران كه آمد، به گرداب تندي،
فروشوي اندوه ناغافلم را
.............................. فرو شوي اندوه ناغافلم را
.............................................................. فروشوي اندوه ناغافلم را
كه ديگر نميخواهم اينجا بجويم
“چرا” ، ”چون” ”انسان” و ”آب و گل”م را
(زمستان 81)
|
نظرات
|
لینک نوشته |
«ارنستو چهگوآرا، امليانو زاپاتا، نلسون ماندلا، پاتريس لومومبا، عزالدين قسام، سيمون بوليوار، جوزف گاريبالدي، عمر مختار، فيدل كاسترو، سالوادور آلنده، فدريكو گارسيا لوركا، احمدشاه مسعود، پابلونرودا و ... فداييان 16 سالهي روحالله موسوي خميني (ره).
پسران ترانه ميخوانند، دختران در امتداد پنجرهها ميرقصند، كودكان پستانهاي پرشير مادران را ميمكند، و مردان، در خيابان و كوهستان، گلنگدن ميكشند؛ در آمريكاي جنوبي، ليبي، فلسطين، كوبا، اسپانيا، مكزيكو، ايتاليا، كنگو، شيلي، مزار شريف و ميدان ژاله.
تو را ميشناسم؛ زخم سينه و نشاط لبانت را؛ هميشگيترين صدايت را در كوچهپسكوچههاي حكومت نظامي؛ تويي كه خاكسترت در رودهاي سرگردان اينسو تا آنسوي زمين پراكنده است و همچنان نماز ميگزاري؛ و من، غريب و تنها هستم؛ تنهاتر از حس يك چريك پير بر سنگفرش خيابانهاي شب سرد زمستاني؛ تنهاتر از خرناس خونآلود يك گراز پير در اعماق ميدان مين؛ آري! من اينجا غريب و تنها هستم؛ اينجا در سارايوو، هيروشيما، قانا، حلبچه، الجزيره، سانتياگو؛ ... اينجا شتيلاست؛ صداي ما را از پايتخت قرن ميشنويد.»
بزن دوباره به شنباد تا شبانه بکوچيم
به رقص و هلهله برخيز، بیبهانه بکوچيم
به اعتبار غرور و قيام مرد قبيله،
تمام باديه را تا پس از کرانه بكوچيم
به سمت درهی شبگرد، بوی آتش و باروت،
در امتداد تب و تاب رودخانه بكوچيم
طنين ممتد پامير همچنان که بخواند،
برقص و سينه بزن تا شانه به شانه بكوچيم
ببين چگونه غبار سکون گرفته وجودم!
غزل بخوان که به آهنگ تازيانه بكوچيم
(شهريور ۸۱)
|
نظرات
|
لینک نوشته |
کنار پنجره چشمانتظارم، کي میآيی؟
تمام کوچهها را بیقرارم، کی میآيی؟
مدام اين پا و آن پا میکند دل، مینشينم،
سرم را روی زانو میگذارم، کی میآيی؟
به من گفتی «صبوری کن، صبوری کن، صبوري»
«به غير از عشق تو کاری ندارم»، کی میآيی؟
نمیدانم مرا آخر به خاطر خواهی آورد؟
نمیدانم، ولی اميدورام، کی میآيی؟
لطیف روحافزا! پرنيان بوی دريا!
نگارين بلند باوقارم! کی میآيی؟
که بازم جمعهای و جادهای سمت غروب است
و من عمری است در اين گيرودارم: کی میآيی؟
که بازم جمعهای و جادهای سمت غروب است
و من عمری است در اين گيرودارم، کی میآيی؟
(تير ۸۱)
|
نظرات
|
لینک نوشته |
من و درد بوديم، من بودم و بازهم درد
و احساس تلخي در اعماق من ريشه ميكرد
ميان نيستان و آتش كسي شروه ميخواند
و تشباد هرم عطش را به صحرا ميآورد
هبوط غريبانهي زائري دربهدر بود
در اين كوچهپسكوچهي باد مسموم شبگرد
غزلهاي تنهاييام كاش فهميده بودند
چرا واژهي مرد همقافيه مانده با درد
و اي كاش پوياترين خاطرات بلوغم
رها ميشد از رخوت روح اين خانهي سرد
سكوت است و تنهايي، اما نه ... اما شگفتا
كسي ميزند بانگ در من كه برگرد اي مرد!
(تابستان ٧٨)
|
نظرات
|
لینک نوشته |
رسيدم و ديدم كه خورشيد در امتداد افق رهسپار است
و تنهاترين جادهي قرن خاموش غربت در اين گيرودار است
نه ديگر چراغاني و تاق نصرت، و نه آب و جارو و گردي
خدايا چه احساس سردي در اين كوچه پسكوچهي بيسوار است!
مباد آنكه سردار در نيمه راه رسيدن زمين خورده باشد!
كه قوم قسمخوردهي خون او نسل در نسل چشمانتظار است
و من چارده قرن نوري تمام خودم را به دوشم كشيدم
كه ياران ببينند در سايهي دشنهها طرح بازوي دار است
اگرچه جنوناضطراب مرا هيچ شعري نميفهمد اينجا،
ولي باز در حجم ديوارها روح فرياد من بيقرار است
بههنگام خواب تغافل و يا مرگ گلدستهها هم كسي هست
كه با آيههاي غزلهاي يك شاعر مست، شبزندهدار است
(تابستان76)
|
نظرات
|
لینک نوشته |
اي كاش! ميشد برايت از ارغوان مينوشتم
از انتشار سپيده، از سايبان مينوشتم
از بركه، از عطر بيشه، از كوچهباغ هميشه،
از امتداد لطيف رنگينكمان مينوشتم
از ياسمن، بوي باران، از آبشار دم صبح،
از جنگل سمت ساحل تا بيكران مينوشتم
من چارده قرن نوري از ظهر تو دور ماندم
اينجا كه ”شمس“ و ”فلق“ را با خيزران مينوشتم
رقص جنون داشت آتش بر شور امواج دريا
تا واژهي ”العطش“ را بر بادبان مينوشتم
انگار دلتنگيام را بايد به چاهي بگويم
اي كاش! ميشد برايت از كوفيان، مينوشتم
(تابستان ۷۶)
|
نظرات
|
لینک نوشته |
اسير خشم خزان شد صنوبري كه زمين خورد
و آشيان بهار كبوتري كه زمين خورد
دوباره پاي خزان باز شد به دهكدهاي سبز
دوباره نسترن و ياس پرپري كه زمين خورد
دوباره زوزهي وحشي باد و پنجرهاي باز
و شمع شام غريبان پيكري كه زمين خورد
سكوت درد شقايق، صداي مرگ صنوبر،
دوباره قامت سبز برادري كه زمين خورد
چگونه شعر نگويم؟! كه در تراكم تيغ است
کنار پاي تماشاگران، سري كه زمين خورد
(تابستان 75)
|
نظرات
|
لینک نوشته |
کسی آمد، نگاهی ژرف آورد
پس از قرنی خموشی، حرف آورد
اگرچه غرق آتش بود، اما
درون کولهبارش برف آورد
(زمستان ۷۸)
امان از فطرت دريايی ما
که بايد عاقبت دل زد به دريا
دلم يک عمر مردابیترين بود
و اما عشق، اما عشق، اما...
(پاييز ۷۷)
هميشه جادهها رو به غروبند
تمام رودها غرق رسوبند
بيابيان در بيابان شورهزار است
در اين غربت همه اهل جنوبند
(پاييز ۷۷)
نشانی مرا از غم بگيريد
برای غربتم ماتم بگيريد
اگر عصری به پاييزان رسيديد،
سراغی از دل منهم بگيريد
(تابستان ۷۷)
سر و، شب تا سحر سوداي هجرت
سر و، انديشهي فرداي هجرت
تمام بيكران آرزوهام:
نمازي در بيابانهاي هجرت
(آذر 74)
من و بغض و سراب و خشكسالي
دل و انديشهي عشقي خيالي
دل و يك پنجره تا دورها هيچ،
كنار پنجره گلدان خالي
(آذر 74)
|
نظرات
|
لینک نوشته |
سالهاست پنجره تشنهی نگاه توست
چشم بيقراریام منتظر به راه توست
از غبار سالها غم گرفت آينه
حوض آب تشنهی نقش روی ماه توست
کوچههای غربتم بی تو سرد و ساکتند
در سکوت پرسهها ياد گاهگاه توست
دلخوشی ماندنم در بلوغ تيرگی
ای طلوع گمشده! وعدهی پگاه توست
در جوار آينه منتظر نشستهام
چشمهای خستهام نذر يک نگاه توست
(مرداد ۷۴)
نمیدانی پس از مرگت چه بیروح است آغوشم
در اين غوغايی غربت، چه دلتنگم، چه خاموشم
نمیدانی غم دوری چه بر آرامشم آورد
ببين از باور هجرت هنوزم گنگ و مدهوشم
نگاه آخرت در زير باران خوب يادم هست
که دست مهربانت را گرفتی از سر و دوشم
تو از سمت غروب دشت غمگينانه کوچيدی
و من در جستوجوی جاده بیصبرانه میکوشم
هميشه زندهای در من؛ هميشه در غرلهايم
«فراموشت نمیکردم، چرا کردی فراموشم؟»
(اسفند ۷۷ )
غوغايیام در کوچههای غربتم گم شد سرانجام
در ازدحام بيکسی بغضم ترنم شد سرانجام
ديگر کسی با شعر شورانگيز مولانا نرقصيد
اينجا سماعیهای ما در های و هو گم شد سرانجام
يادش بخير آنروزها آيينه و آيين خورشيد
آيينه هم آلودهی آفات گندم شد سرانجام
در گيرودار عشق بودم سالهای سال، افسوس
آرامش تنهايیام صرف توهم شد سرانجام
(بهمن ۷۵ )
من به «درياکنار» خواهم رفت
از پی «جويبار» خواهم رفت
در تب شورهزار خشکيدم
تا لب «آبشار» خواهم رفت
با نگاهی هميشه بارانی
تا «فريدونکنار» خواهم رفت
از رکود کوير اطرافم
تا حريم بهار خواهم رفت
عاقبت روی گردهی توفان
مست و ديوانهوار خواهم رفت
(دی ۷۶ )
تا دلم همسايهی خورشيد بود
خانهام در کوچهی اميد بود
دورهگردی بانگ میزد: آی... سيب!
زير پای جوی رقص بيد بود
با طلوع نسترن در باغچه
پنجره صبحی که میخنديد بود
نبض شبنم گرم در آغوش ياس،
گفتوگوی عشق بیترديد بود
آنطرفتر از کپرها را بگو
آخ! دشت لالهها در ديد بود
خلسهای در خلوت سمت خیال
کاش خواب سبز من جاويد بود
(تابستان ۷۶ )
|
نظرات
|
لینک نوشته |

